چگونه من یک کتابخوان شدم؟
باشگاه کتابخوانی کتاب و اندیشه وبسایت شیمیدان ایرانی استاد مهدی نباتی
عضویت در گروه کتابخوانی کتاب و اندیشه دکتر مهدی نباتی
هر فردی داستان خودش را برای کتابخوان شدن دارد؛ من هم همینطور …
اگه از آدما بپرسی از چه سنی و با چه کتابی کتابخوانی رو شروع کردی؟!
جوابهای متفاوت و جالبی رو میشنوی …
شاید اکثر جواب ها این باشه که از نوجوانی یا از دوره دانشگاه شروع به کتابخوانی کرده اند …
شاید اکثر جواب ها به شروع از کتاب هایی چون جنایت و مکافات، آناکارنینا، کتاب های صادق هدایت و … ختم شود.
اما برای من این گونه نبود …
شاید تعجب کنید که اعتیاد من به کتابخوانی به پنج سالگیم برمیگردد و آن هم به کتاب داستان کدو قل قل زن …
بله درست شنیدید … از پنج سالگی و با کتاب داستان کدو قل قل زن…
بچه که بودم سر کوچه ما یه آقای بسیار باشخصیتی بود به نام آقای رائقی که فرد مسنی بود…
یه معلم بازنشسته که یه مغازه کتابفروشی و لوازم التحریری کوچکی سر کوچمون باز کرده بود…
یه فرد شیک پوش که به اظصلاح طرفای ما، خط اتوی کت و شلوارش میتونست هر چیزی رو ببره…
خیلی مودب و ادیبانه صحبت می کردند…
من همیشه تو ذهنم میگفتم چرا تیپ و قیافه و نوع صحبت کردن آقای رائقی با همه مردای محلمون فرق میکنه؟؟!!!
واسه همین تو ذهن بچگانه ام می گفتم پس من هم اگه قراره یه روزی بزرگ بشم باید کتابفروشی باز کنم…
بگذریم…
در ویترین مغازه اش یه کتاب داستان آبی رنگ بسیار زیبا و جذاب بود که عکس یه کدوی بزرگ روش بود و درون این کدو یه پیرزن مهربون قرار داشتند و چندتا گرگ هم دور و بر این کدو بودند…
خب من که سواد نداشتم بدانم اسم کتاب داستان چیه…
هر روز کارم این بود که ده دقیقه می رفتم جلوی مغازه وایمیسادم که عکس این کتاب داستان رو ببینم…
یه روز رفتم دیدم این کتاب تو ویترین نیست… اومدم خونه فقط گریه کردم…
یه داداش دارم که اون موقع دبیرستانی بود. وقتی فهمید که دلیل گریه ام چیه دستمو گرفت و برد کتابفروشی تا اونو واسم بخره ولی فروخته شده بود.
من عکس روی کتاب رو که توضیح دادم آقای رائقی گفت که اسم کتاب داستان “کدو قل قل زن” هست که فروخته.
داداشم که من خیلی دوست داره کل شهر رو گشت تا اونو واسم پیدا کنه …
من چون هنوز مدرسه نمی رفتم و سواد نداشتم به خواهرم هر روز می گفتم دو بار این کتاب رو برام بخونه و من گوش بدم… هر بار که میخوند از کارهای اون پیرزن مهربونه تو داستان از خنده دل درد می گرفتم…
بعد اون، می دیدم که کتاب داستان های جذاب دیگری تو ویترین کتاب فروشی گذاشته شده.
هر کتاب داستان اون موقع دویست تومن بود (دویستا تک تومنی!!) و پول توجیبی من هم هر روز صد تومن بود.
برخلاف بقیه بچه ها من دیگه هیچی نمی خریدم و پول دو روزمو میزاستم روی هم و یه کتاب داستان می گرفتم و میدادم به خواهرم برام بخونه…
از اون روز تا الان یادم نمیاد روزی رو که کتاب نخوانده باشم. هر چه هم سرم شلوغ بوده باشه روزی حداقل ده دقیقه رو خوندم…
و اینجوری شد که من کتابخوان شدم …
حالا به یاد اون ایام بچگی، داستان کدو قل قل زن رو براتون در ادامه می نویسم که شما هم به دنیای بچگی من سفر کنید…
گروه کتابخوانی کتاب و اندیشه
کدو قل قل زن
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
در زمانهای قدیم، پیرزنی بود که دختری داشت. روزی پیرزن تصمیم گرفت به دیدن دخترش برود. راه خانهٔ دخترش از میان جنگل میگذشت و جنگل هم جای خطرناکی بود و حیوانات وحشی زیادی در آن زندگی میکردند.
پیرزن راه افتاد و رفت و رفت تا به خانهٔ دخترش رسید. دختر از دیدن مادرش خیلی خوشحال شد. مادر چند روزی پیش دخترش ماند و وقتی خواست به خانهٔ خودش برگردد، دختر هرچه اصرار کرد که مادرش بیشتر بماند، پیرزن قبول نکرد.
پیرزن گفت: «دخترم، باید برگردم. خانه و زندگیام منتظر من است.»
دختر گفت: «مادر جان، راه جنگل خطرناک است. اگر حیوانات وحشی تو را ببینند چه میکنی؟»
پیرزن گفت: «نگران نباش دخترم. خدا بزرگ است.»
پیرزن از خانهٔ دخترش بیرون آمد و راه خانه را در پیش گرفت.
هنوز مسافتی نرفته بود که ناگهان با یک شیر روبهرو شد.
شیر غرش کرد و گفت: «ای پیرزن! کجا میروی؟»
پیرزن ترسید، اما خودش را نباخت و گفت: «میروم خانهٔ دخترم. چند روزی آنجا بودم و حالا دارم برمیگردم.»
شیر گفت: «پس میخورمت!»
پیرزن گفت: «حالا مرا نخور. من پیر و لاغرم و گوشت زیادی ندارم. بگذار بروم خانه، کمی بخورم و چاق شوم. آن وقت برمیگردم و خودم را به تو میدهم.»
شیر کمی فکر کرد و گفت: «باشد. ولی یادت نرود برگردی.»
پیرزن قول داد و به راه افتاد.
کمی جلوتر رفت. این بار به پلنگ رسید.
پلنگ راهش را بست و گفت: «کجا میروی، پیرزن؟»
پیرزن گفت: «میروم خانهام.»
پلنگ گفت: «پس میخورمت!»
پیرزن گفت: «ای پلنگ عزیز، حالا مرا نخور. من پیر و لاغرم و چیزی جز پوست و استخوان نیستم. بگذار بروم خانه، کمی بخورم و چاق شوم. بعد برمیگردم.»
پلنگ گفت: «قول میدهی برگردی؟»
پیرزن گفت: «بله، قول میدهم.»
پلنگ هم قبول کرد و گذاشت پیرزن برود.
پیرزن هنوز خیلی دور نشده بود که گرگی از راه رسید.
گرگ گفت: «پیرزن، کجا میروی؟»
پیرزن گفت: «میروم خانه.»
گرگ گفت: «پس میخورمت!»
پیرزن گفت: «حالا مرا نخور. من پیر و لاغرم. بگذار بروم خانه، غذا بخورم و چاق شوم. بعد برمیگردم و خودم را به تو میدهم.»
گرگ گفت: «قول میدهی برگردی؟»
پیرزن گفت: «قول میدهم.»
گرگ هم قبول کرد و پیرزن راهش را ادامه داد.
اما پیرزن وقتی از دست حیوانات نجات پیدا کرد، با خودش گفت: «حالا چه کار کنم؟ اگر برگردم، شیر و پلنگ و گرگ مرا میخورند.»
همینطور که داشت فکر میکرد، چشمش به یک کدوی بزرگ افتاد.
پیرزن با خودش گفت: «چه فکر خوبی!»
کدو را برداشت، داخلش را خالی کرد و خودش داخل کدو نشست. بعد کدو را روی زمین گذاشت و شروع کرد به قل خوردن.
کدو از بالای راه قل خورد و پایین رفت.
قل خورد و قل خورد و قل خورد.
در راه، دوباره به همان گرگ رسید.
گرگ کدو را دید و گفت: «کدو قلقلهزن، کجا میری؟»
پیرزن از داخل کدو جواب داد: «میروم خانهٔ پیرزن!»
گرگ گفت: «پس پیرزن کجاست؟»
پیرزن گفت: «پیرزن رفته، رفته، رفته…»
گرگ که چیزی نفهمیده بود، گذاشت کدو رد شود.
کدو باز هم قل خورد و جلو رفت.
کمی بعد به پلنگ رسید.
پلنگ گفت: «کدو قلقلهزن، کجا میری؟»
پیرزن از داخل کدو جواب داد: «میروم خانهٔ پیرزن!»
پلنگ گفت: «پیرزن کجاست؟»
پیرزن گفت: «پیرزن رفته، رفته، رفته…»
پلنگ هم باور کرد و گذاشت کدو از کنارش رد شود.
کدو باز هم قل خورد و قل خورد.
تا اینکه به شیر رسید.
شیر گفت: «کدو قلقلهزن، کجا میری؟»
پیرزن گفت: «میروم خانهٔ پیرزن!»
شیر گفت: «پیرزن کجاست؟»
پیرزن جواب داد: «پیرزن رفته، رفته، رفته…»
شیر هم چیزی نفهمید و کدو را رها کرد.
کدو قلقلهزنان خودش را به خانهٔ پیرزن رساند.
پیرزن از داخل کدو بیرون آمد و خدا را شکر کرد که سالم به خانه رسیده است.
از آن روز به بعد، هر وقت میخواست به خانهٔ دخترش برود، مراقب بود که تنها از میان جنگل عبور نکند.
و اینگونه بود که پیرزن با زیرکی و فکر خودش
توانست از دست شیر و پلنگ و گرگ جان سالم به در ببرد.
قصهٔ ما به سر رسید، کلاغه به خانهاش نرسید.
گروه کتابخوانی کتاب و اندیشه
دکتر مهدی نباتی
مدرس و محقق شیمی
پل ارتباطی: mnabati@ymail.com